ن : پرستو
ت : پنج شنبه 27 / 7 / 1391
ز : 21:51 |
+
لنگه های چوبی در حیاطمان ؛
گرچه کهنه اند و جیر جیر میکنن ؛
محکمند.... خوش به حالشان که لنگه ی همند...
نظرات شما عزیزان:
دایی ریضا 
ساعت2:23---8 آذر 1391
سال ها دویده ام....
با قلبی معلق و پایی در هوا...
دیگر طاقت رویاهایم تمام شده است...
دلم رسیدن می خواهد...!!!
دایی ریضا 
ساعت2:22---8 آذر 1391
دل خوش دار
که چشمهـــــــــــای شـــرجی من
هـــــــرگز نخستین سجده گاه خویش را از یاد نمی برند
سهیلی 
ساعت14:41---17 آبان 1391
چشمان تو همچون گل آفتاب گردانند به هر کجا نگاه کنی خدا همانجاست.
سلام دوست خوبم خسته نباشی از وبلاگت دیدن کردم وبلاگت بد نبود اما مطالبت جالب بودن خسته نباشی
مدیر وبلاگ ارزش گفتن.مارو فراموش نکنید وبا نظراتتون مارو یاری کنید.
ارزش گفتن
دایی ریضا 
ساعت22:35---14 آبان 1391
ماجرای مرا پایانی نبود
اگر عطر تو از صندلی بر نمی خواست
دستم را نمیگرفت و
به خیابانم نمی برد...
دایی ریضا 
ساعت22:33---14 آبان 1391
سلام خوبی؟
خیلی دلم برات تنگ شده بود
ی مدت نبودم....gif)
منو ساناز یه وب با هم زدیم خیلی خوش حال میشم اونجا هم ببینمت....
ادرسشو گذاشتم
درضمن وب خودمم دارم